سلام

نوشته شده درجمعه هفدهم مهر ۱۳۹۴ ساعت: 12:35 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 

سلام نام خداوند است

بعد از دو سال آمده ام . سر در گمم. نمی دانم چه بنویسم ، نوشتن و چه نوشتن کمترین آسیبی است که شبکه های اجتماعی نوظهور به جامعه ی مورد استفاده ی انها وارد می کنند.

آیا جمله ام درست بود ؟نمیدانم. زیاد سخت نگیرید بعد از دوسال سخت بعد از خدمت سربازی خدارا شکر می کنم که دوباره دارم می نویسم .

یک خبر خوب :

   "چنین نیست " چاپ شد.

"چنین نیست" اثر میثم خالدیان شاعر و منتقد ادبی خوزستانی یکی از اتفاقات خوب اخیر بود. در روز های آینده بیشتر به آثار آن می پردازیم.

 

 

برای پدرم

نوشته شده درجمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ ساعت: 23:21 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 

روزهای خدمتم در گردان دلم گرفت ، یاد پدر افتادم و حاصلش شد این غزل



باید که بعد از این کمک حال پدر باشی

باید پسر باشی ببین ، باید پسر باشی
 
فرقی ندارد آسمان صاف است یا ابری
وقتی که در کنج قفس بی بال و پر باشی
 
دریانورد پیر دور از موج می میری
حتی اگر از حال دریا باخبر باشی
 
دنیا پر از مضمون تکراریست می دانم
اما تو باید توی این مفهوم سر باشی

روزی پدر در چشم هایم خیره ماند و گفت:
یک روز می فهمی مرا ، وقتی پدر باشی

 

بنبست ها همیشه به دیوار می رسد

نوشته شده دردوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت: 12:23 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 

دیوانه های شهر مرا هو که می کنند ، این عاشقی دوباره به تکرار می رسد

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد ، البته ارث خرس به کفتار می رسد

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد ، این بار چندم است که عشقم حرام شد

در کوچه های شهر دلم ازدحام شد، بنبست ها همیشه به دیوار می رسد

وقتی که آسمان دلم گریه می کند ، ابر سیاه بر تن مهتاب می کند

یعنی که عشق بی تو به مقصد نمی رسد ، کی می رسد؟ که رونق بازار می رسد

باید ازین تلاطم دریا گذر کنیم ، فکری برای عاشق بی بال و پر کنیم
وقتی که بارهای امانت به دوش ماست ، وقتی که اختیار به اجبار می رسد


خورشید چشم های تو من را نگاه کرد ، یخ های سرد قطب دلم را مذاب کرد

این عاشقی عجیب دلم را خراب کرد ، پایان داستان به سرِ دار می رسد

--------------------------------------------
 

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد/ عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

------------------
آسمان بار امانت نتوانست کشید / قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند


 

بهاريه اي از پدرم

نوشته شده درشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت: 14:59 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 
سلام

امروز با غزلي ( بهاريه اي ) به زبان شيرين دزفولي از پدرم مهدي قادري پور در خدمتتون هستم.

غزلي كه واقعن تحسين برانگيزه. براي عزيزاني كه با زبان دزفولي آشنايي ندارند معناي هر بيت رو جداگانه به فارسي نوشتم

دعوتيد به خوانش.


1 - بو بهار اومَ ، نم نمِ بارون

به زَنَ تِپ و تِپ نُها اِِوون

 

2 - عطر نون پَم بيسَ مِ خونَ

كيچَ كر بيسَ پِ صدا بَچون

 

3 - مخمل سوُز وَر زِمين كورنَ

نُك به نُك كل نِشِسنَ بنگشتون

 

4 - هركَ هرچه مخو خدا داشَ

غِِِرِ1 خر شاخ و بَق دَسِ دندون

 

5 - باغ پر بيسَ فاش، بو فاشا

بوُردَ هوش اَ سَرِ زِمين و زمون

 

6 - گُنجِ عسل به هر گلِ كه رَسَ

هُرت و هُرتِ كَشَ لِفِ قِِلون

 

7 - فيت و فيتِ زَنِن چِنون كه مَري

بُلبُلون رَفتِنَ هَمَ ديسون

8 - حجِ بلبل طوافِ گل بيسَ

بِِرَقِ زَندَ لالَ(لاله) سر تِكِ بون

 

9 - تا كِ بوسيدَ غُنچَنَ عَفتُ

دون گُشيد غُنچَ ، دون مَگو قَندون

 

10 - اومَ بادِ بهار ، سرمانَ

گفتَ گِِواتَ وركَشي ايسون

 

11 - هَمَ پِِ گشتَنِن اَما2 دِلِ مُ

لِف يَتيمِِ نِشِسَ بووَ كُنون

 

12 - خَبَرِ نِِ اَ يار دم دمِ عِِد

لشكَرِ غصَّ وَندَ پا مِِدون

 

13 - موُ جِ غُصَّ رَمَق نَهِشتَ وَرُم

بيسُمَ موج سوآرِ مِِ طوفون

 

14 - بَس كه گشتُم دُمات اَ خود بِ خود

خِِريَت بُنگُمِ كُنِن مجنون

 

15 - پوكَپَلمِشتُم اَر خدا كوُردَ

بندَ سُختُم دو ري اَ نِشتَرِ زون

 

16 - هَني هم نااُمِِد نِِ دِلِ مُ

بِوَنَ تيرِ نالَشَ بِ كَمون

 

17 - تا كُنَ كارِ خودشَ تير دُعا

بِنِشينُم ايطوُري مُچَّمِلون


                                                                                                       مهدي قادري پور

1 بوي بهار آمد ، نم نم باران به ايوان مي خورد و صداي تِپ تِپ مي دهد

2 عطر نان تازه در خانه پيچيده است و كوچه از صداي شادي بچه ها كر شده.

3 گويي لباسي از مخمل سبز بر تن زمين پوشانده اند ، و همه ي گنجشك ها با شادي كنار هم نشسته اند

4- هركس هر چيزي نياز دارد خداوند از قبل براي او فراهم كرده، به غير از براي الاغ ، شاخ ؛ و براي قورباغه دندان

5- باغ پر شده از شكوفه ها و بوي شكوفه ها هوش از سر زمين و زمان برده است

6 زنبور عسل به هر گلي كه رسيده مانند قليان شهد آن را مي مكد و صداي هورت و هورت مي دهد

7 بلبل ها آن چنان آواز مي خوانند و سروصدا مي كنند كه گويي همه رفته اند مكتب خانه( ديسون نام مكتب خانه هاي قديمي دزفول )

8 گويي بلبل دارد دور گل طواف مي كند ، و گل لاله بيرقي بر پشت بام گذاشته ( در دزفول رسم است هركس به حج مشرف مي شود بيرق بر سر در خانه اش مي گذارد)

9 به محض اينكه اولين پرتوهاي آفتاب به غنچه رسيده و اورا بوسيده ، غنچه ي گل از خوشحالي لبخند مي زند و شكفته مي شود

10 باد بهار آمد و با آمدنش به سرما گفت همين الان كفش هايت را بپوش و برو ( گِِواتَ ور كش = كنايه از اينكه سريعاً اين محل را ترك كن )

11 همه در اين هواي خوش در گشت و گذارند اما دل من مانند يتيمي كه بنشيند و پدر پدر كند در فراغ آن يار سفر كرده است

12- در اين لحضه هاي عيد خبري از آن يار نيست ؛و لشكر غصه شروع به پيشروي كرده است

13 امواج پر تلاطم درياي غصه هيچ رمقي برايم نگذاشته ، و مانند موج سواري كه در طوفان باشد به دست موج ها اسير شده ام

14 از بس كه از خود بي خود به دنبالت گشته ام به تازگي  ( و چه مبارك است ) صدايم مي كنند مجنون

15 اگر خداوند اين همه سختي به من داده ملالي نيست ، من به خاطر زخم زبان از پشت و رو سوخته ام

16 هنوز هم دلم نااميد نيست و تير ناله را در كمان مي گذارد و ناله سر مي دهد

17 تا كه شايد اين تير دعا به جايي برسد ، با غصه گوشه اي كز مي كنم ( مُچَّمِلون = مچاله شده و چروكيده شده در خود )

--------------

1= به خاطر كشيدگي واج (-ِ) ، (غِ) يك هجاي بلند محسوب مي شود

2= بدون تشديد خوانده شود و هجاي ( ما ) كوتاه تلفظ شود تا به اصل لهجه دزفولي نزديك گردد



پدرهميشه مهربانم در كنار درياي نيلگون خزر



 

كوه پرشكوه

نوشته شده دریکشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۲ ساعت: 17:7 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 
سلام

عيد همه مبارك، اميدوارم سال جديد سالي پر از نشاطو شادكامي براي همه دوستان باشه

دعوتيد به شنيدن ترانه ي كوه پرشكوه ، كاري كه تقديم شده به شهيد عبدالحسين كياني

شاعر : علي قادري پور

آهنگساز و خواننده : حسين شكوفا

 

نوشته شده دردوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ ساعت: 21:42 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 

زلفو بر باعاد مده تا ندهي بر بااعادم                    نااز بنياعاد مكن تا نكَني بنيااااادم

شهره ي شهَهَهَهَر مشو تا ننهم سر در كوه        شور شي،رين مَنُماآ تا نَكُ،ني فَاَاَاَاَرهادم

البته از حافظ بزرگ كمال عذر خواهي را دارم كه اين چنين گند زده ام به رسم الخط غزل زيبايش، ولي سعي كنيد چنين بخوانيد.

تنها چيزي بود كه در اين لحظه خواستم گوش بدهم.

گاهي خستگي امان آدم را مي برد.

از خودم مي پرسيدم چگونه بعضي ها ده شبانه روز بيدار مي مانند و انگار نه انگار

حالا بعد از دو روز كه خواب را به چشمم نديده ام....

يا نه، چشمم را به خواب نديده ام

يا چشمم خواب را نديده  .....يا خواب چشمم را نديده

بالاخره دو روز است كه بيدارم، بيدار بيدار

حالا فكرش را بكنيد، يك نفر مي آيدو مي گويد شعري نوشته ام

بعد از دو روز نخوابيدن، بعد از دعواي شديد با استاد، بعد از امتحان صنعتي 3......

فقط آمده بودم نمره ي امتحانم را چك كنم.

 

نوشته شده درپنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۱ ساعت: 22:0 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 

حرفی نسیت

این غزل را برای جشنواره ی پلاک های گمشده فرستاده بودم

این زخم کهنه در تن من جا نمی شود

این چندمین شب است که پیدا نمی شود؟

هر شب برای بودن تو گریه کرده ام

از دست بسته ام گرهی وا نمی شود

عکسی که خیره ماند به من خاک می خورد

خاکی که باد برده که پیدا نمی شود

هی پرسه می زنم که بیابم تو را پدر

این زخم کهنه بی تو مداوا نمی شود

این عکس های کهنه که کاری نمی کنند

این قاب عکس خسته که بابا نمی شود

آن رود خانه ای که به جایی نمی رسد

باید قبول کرد که دریا نمی شود

 

روز از نو ...

نوشته شده درشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۱ ساعت: 11:47 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 

سلام نام خداوند است.

دوستان می پرسند چرا به روز نمی کنی؟

می گویم نمی دانم ، بگذریم

اما می دانم ، ولی بگذریم.

خبر های خوبی هست ، جمعه ی هفته ی قبل اولین جلسه ی ماهانه ی شعر حوزه ی هنری برگزار شد . خوشحالم، خیلی خوشحال


و یک غزل

 

پرنده هاي درون قفس كه پر دارند

به آسمان قشنگي كه نيست در دارند

تمام مسئله اين بوده ، چشم هاي شما

از آن پرنده كه جان مي كند خبر دارند؟

مسافران قطاري كه نيست مي دانند

مسافران قطاري كه در سفر دارند...

به هر طرف بروي درب هاي بسته ي شوم

براي ماندن تو فتنه زير سر دارند

نمي شود كه بشيني و زندگي بكني

مگر جماعت بي خير دست بردارند؟!!!

 

2 نوشت مانده به آخر

نوشته شده درچهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ ساعت: 23:3 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 

دو نوشت مانده به آخر

تا حالا شده به كسي برخورد كنيد كه از كار شما يا يك طرز تفكر يا هرچيز ديگري چپ و راست ايراد بگيرد و انتقاد كند در حالي كه خودش آن كار را انجام ميدهد؟

و وقتي هم كه مي گويي دوست عزيز خودت هم داري همين كار را مي كني . يك ساعت مي نشيند و توضيح مي دهد كه نه ، من اگر اين كار را مي كنم دليلش اين است و آن است ، و جريان شما با من فرق مي كند.

مشكل ما اين است كه بايد از خودمان شروع كنيم . طبيعتن * تغير دادن خودمان از تغير دادن دنيا آسان تر است. ولي اين به معناي كوتاه آمدن در برابر همه چيز نيست. گاهي وقت ها لازم است آدم براي عقيده اش بايستد به هر قيمتي كه شده حتا** تا پاي جان.

همه ي والدين دوست دارند فرزندانشان درس بخوانند و به جايي برسند ، ولي غافل از اينكه كودكان اينه ي والدين هستند.

از دوران كودكي دوستي دارم كه پدرش خيلي دوست داشت كه درس خوان باشد ، و معتقد بود كه بچه بايد سرش در كتابش باشد ( و كتاب را هم فقط كتاب درسي معني مي كرد ) و خودش هيچ وقت نه كتابي مي خواند ، نه كتابي مي خريد و حتا*** با كتاب خريدن ( از نوع غير درسي اش ) مخالف بود و هميشه با دوستانش بيرون از خانه بود. خب نتيجه اش چه شد؟

بنده هيچ وقت اين پسر را بدون كتاب نديدم ، ولي هيچ كتابي از زير بغلش بالا تر نيامد. حتي بعد از مرگ پدرش اين عادتش را ترك نكرد و هميشه با كتاب بيرون مي آمد.

يك نوشت مانده به آخر

اين روز ها زياد احساس دلتنگي مي كنم و دلم براي دوستانم تنگ شده

تولدم هم با عيد غدير آمد و رفت و من هنوز حوصله ي تراشيدن ريشم را هم ندارم.

ترجبح مي دهم كنار تختم  و كمد كوچك كتاب هايم بنشينم و لاي تنهايي و كتاب هايم غرق شوم

 

آخر

                                               سلام ...

 


*=به توصيه ي دوست خوب اقيانوسيم بهتره اينجوري نوشته بشن

**= همان

***= همان

 

نذر حضرت زينب

نوشته شده درشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۰ ساعت: 21:8 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 

دارد غزل به رقص جنون گريه مي كند

حالا ميان چاله ي خون گريه مي كند

از اين طرف ، به آن طرف و از زمين

                                          كجا؟

آري زمين ، ستون به ستون گريه مي كند

شاعر ، قلم ، غزل ، همه ماتم گرفته اند

شاعر كنار هر تريبون گريه مي كند

با شانه هاي خسته و يك قلب خسته تر

با لرزه هاي هر تلفون گريه مي كند

از آن زمان كه اين غزل از كربلا شنيد

دارد تمام قافيه خون گريه مي كند

ديوار و در به لرزه درافتاد آن زمان

خنجر به روي حنجره خون گريه مي كند

عصيان شعر با تو به طغيان كشيده شد

مستفعلن ، مفاعل ، خون گريه مي كند

يك نيزه توي بغض گلو مي نشيندو

و بعد ، قطره قطره ي خون ، گريه مي كند

حالا غزل به قافيه ايمان مي آورد

عصيان شعر ، روي به پايان مي آورد

شيطان ، طلا ، خدا ، دو عدد نان گرفته است

شيطان به روي كفر زمين شرط بسته است

زينب كنار چاله ي خون مي خورد زمين

وقتي كه عشق بغض خودش را شكسته است

يك سر به روي نيزه و يك سر به روي خاك

يك سگ ميان هر دو به عوعو نشسته است

وقتي سكوت كرده دراين ماجرا فرات

حرفي نمانده جز كه بپرسي:

                               چرا فرات؟

آخر چرا به بخت خودت مي زني لگد؟

يك جرعه آب ارزش اين داشت يا فرات؟

از دامنت نمي رود اين لكه هاي خون

گر قطره قطره گريه كني بي صدا فرات

حالم بد است و قافيه از من خراب تر

و شعر هم

              كه قامتش

                        در اين عزا شكسته است


* تكرار قافيه تعمدي است.



پانوشت : گاهي سكوت مي كنم و به آسمان نگاه مي كنم ، آسمان حرف هاي بهتري براي گفتن دارد.

با اين همه حيفم آمد اين را نگويم

اگر كسي هست كه از ادبيات خوشش مي آيد ، در طول عمرش يك غزلي خوانده ، يك روزي از زير ديوار ادبيات گذشته و حالا خوشش امده ، مي خواهد شعر بگويد ناچارن بايد وزن را ياد بگيرد.

وقتي يك نفر حاصل زحمات چند ساله اش را رايگان در اختيار ما قرار مي دهد ، چطور مي توانيم به سادگي از كنارش رد بشويم؟